تو که رفتی آمد
صندوقچه دل
فانوسم دیگر چیزی برای سوختن ندارد! دلم سوخته! خودم را درونش می سوزانم! و از سوختن من انتظار نور، چیز بعیدی است! تو خود بهتر میدانی نور گمگشتگی را حاصل چیست!

شب من بی تو دراز نیست! همه آن چیزی است که میشناسم! صبحت در کدام کوچه می خرامد که نورش را گم کرده ام!بیراهه رفتم میدانم!

تاریکی و شب محصول نابینایی من است! خوب میدانم!

سرپیچی کردنم را به ناشنوا بودنم بگیر! سکوت کرده ام از برای صدا کردنت، میدانم، اما چه کنم که مهری بی وجود بر لبانم بسته شده! مهر منیت و جهل!


من خود کویری تشنه ام! باران اشک بلعیده ام! ترسیده ام! خشکیده ام! دستم بگیر! باران لطفت را ببار! گمگشته ام نوری بیار...

اینجا چراغی روشن است...!

گمگشته - آذر ۹۲

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آذر1392 توسط گمگشته |
برگشته ام که بگویم هنوز زنده ام

آری هنوز زنده ام و باز مانده ام!

باز مانده ام از زندگی و باز!

بازم برای زندگی یک بازمانده ام!

 

گمگشته - فروردین ۹۲

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 فروردین1392 توسط گمگشته |
 

سالهاست احساس میکنم که هم شکار شده ام، هم بومرنگ!

 

 

گمگشته ـ بهمن ۹۰  


پ.ن: بومرنگ وسیله ای است چوبی و قوسدار که شکارچیان بومی استرالیا برای شکار از آن استفاده می کردند. با پرتاب آن به سمت شکار بومرنگ دوباره به طرف شکارچی بر میگردد!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 اسفند1390 توسط گمگشته |
می ترسم از سقوط پردۀ غم،

بر روی آینه های رنگینت!

می ترسم از سقوط بی خبر باران

بر روی گونه های نرمینت!

می ترسم از فتادن چین ها!

بر روی قرص ماه شیرینت!

می ترسم حتی اگر که خواب باشد!

این قصه غمین و سنگینم!

گمگشته - آبان ۸۵

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 بهمن1390 توسط گمگشته |
تنهایی، بودن، ماندن، ترس، نگرانی، اضطراب، آه و سکوت!

ترس: تنهایی، عشق، ازدواج، از دست دادن، سن، ماندن، دیدن، گفتن، خطر، مرگ، خدا، مسئولیت، دین، رفتن، کشور، غربت، زندگی، آینده، عافیت، عاقبت و باز هم تنهایی!

نگرانی: تنهایی، خانواده، صداقت، دوستی، مدرک، منزلت، شغل، ارزش، درآمد، اعتبار، مسکن، اعتماد، کاهلی، سلامت، بریدن، شهامت، اثر، جامعه، شرافت، انسانیت و باز هم تنهایی!

اضطراب: می آید، گاهی با ترس، گاهی با نگرانی و گاه یک آه!

آه: هست، گاه و بی گاه! با دلیل و بی دلیل! تنها طفل نامشروع و سقط شده ترس و نگرانی!

.

..

...

و این است داستان اضطراب من!

گاه کم است به حد یک آه! و گاه زیاد است به حد یک ترس! گاه زودگذر به اندازه یک روز! و گاه طولانی به اندازه یک عمر!

کوچک یا بزرگ است همچون یک درد! کوتاه یا بلند است همچون یک آه!

آنچه مشترک است تنهایی است! گاه پنهان، گاه عیان!

و سکوت که هم درد است و هم درمان!

گمگشته - آبان ۹۰


پ.ن۱: چقدر سخته بعد از یک غیبت زیاد و طولانی، اونم بدون خداحافظی و دلیل، بدون رد و نشونه برای کسایی که دوستشون داری و باهاشون اخت شدی، در سکوت برگردی و خجالت بکشی حتی بهشون بگی سلام!

پ.ن۲: چقدر سخت میشه زمانی که بتونی با یک سلام ساده دوباره سر صحبت را با یک آشنای قدیمی باز کنی اما خودت به خودت بگی نکنه...!

پ.ن۳: چقدر سخته زمانی که بعد از مدتها به جمعی از دوستانت برسی و هنوز از راه نرسیده مجبور باشی بگی تو را خدا من را ببخشید اگه شاید دوباره مجبور بشم برم و ...!

پ.ن۴: از همه دوستان عزیزم که تو این مدت نبودنم به یادم بودن و از من یادی کردند به شدت ممنونم و شرمنده که نتونستم لطفشون را پاسخ بدم!

" سلام! من برگشتم! گرچه شاید...! اما هرگز...!"

" راستی کسی اینجا منتظر من هست؟! "

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 دی1390 توسط گمگشته |

تو را تا همیشه دوست می دارم

تو را تا همیشه دوست می خواهم

رفتنم یا رفتن تو شرط نیست!

بودنم یا بودن تو شرط نیست!

زندگی و دوست داشتن شرط ماست!

دور و نزدیکی ما دست خداست!

گمگشته - خرداد ۸۲


پ.ن.۱: تقدیم به تمام دوستانی که همیشه محبتشون را بی بهانه و بدون چشم داشت نثار دوستانشان میکنند.

پ.ن.۲: از نبودنم، تاخیر در حضورم، تایید نکردن کامنتها، همه و همه شرمنده ام! و از همه دوستانی که به من لطف داشتند و در این مدت به یادم بودند سپاسگزارم. 

پ.ن.۳: هشت سال پیش در سالروز تولد دوستی این شعر متولد شد. امروز دوستی ما ده ساله شد.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر1390 توسط گمگشته |
دلم آغوش می خواهد!

کمی هم گوش می خواهد!

نوازش های بی اندازه و خاموش می خواهد!

و نجواهای آهسته درون گوش می خواهد!

 

دلم آغوش می خواهد!

شنیدنهای بی اندازه اما بی حضور گوش می خواهد!

برای گفتن از مستی، دلی پر جوش می خواهد!

سکوت مبهم لبها، به روی گوش می خواهد!

 

دلم آغوش می خواهد!

تکانهای ظریف هاله های گوش می خواهد!

اسارت در میان بازوان و دوش می خواهد!

دو گوش خسته از خشم و دروغ و هوش می خواهد!

 

دلم آغوش می خواهد!

تقلا در میان موج های گوش می خواهد!

شناور ماندن و ماندن، درون اشک ساقی نوش می خواهد!

برای گفتن از هستی، کسی پر گوش می خواهد!

دلم آغوش می خواهد!

.

..

...

دلم آغوش می خواهد!

گمگشته - شهریور ۹۰

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 شهریور1390 توسط گمگشته |
پیرمرد! خسته نشدی؟!

تا کی و کجا قصد داری هر روز گاری کهنه خود را هل بدهی و پیش بروی!

می شنوی آنچه را که می گویند؟!

راست می گویند؟!

راست می گویند که تو هر روز گاری خود را بی توجه به آنان که بر آن سوارند، پیاده می شوند، اوج میگیرند، به زمین می افتند، روی آن بازی میکنند و به بازی می گیرند، هل می دهی؟!

حقیقت دارد که هر روز گاری خود را از روی افراد در راه مانده، مستاصل و تنها، غم زده و جنگ زده، فقیر و در خود مانده، شکست خورده و از بام افتاده عبور می دهی و هر آنچه دارند را خرد میکنی؟! حقیقت است یا تفکر؟!

به واقع صدای ضجه ها و تمناها، تهمتها و ناسزاها، فحش ها و بدی هایی را که به تو نسبت می دهند نمی شنوی؟!

هر روز گاری به حرکت در می آید، و هر انسان و موجود و شیئی بر بالا و پایین آن به جست و خیز بر می خیزند و در تلاشند تا از چرخ آن جا نمانند، به پایین پرت نشوند و زیرش له نشوند! غافل از این که هر سوار شدنی پیاده شدنی دارد! و هر اوجی، افولی!

آی پیرمرد! چقدر تنهایی! چقدر خاموش!

لب بسته به نظاره نشسته ای بازی زندگی را بر روی صفحه گاری! گاری به پهنه دنیا! و تو خاموش هر روز گاری را به حرکت در می آوری و می بینی لبخندی را که نشانه شادی است و از پس اشک چشمانی جاری است! شکستی را که در پس پیروزی است! و آهی را که بعد از غریو خوشحالی است! و مرگی را که در پی تولد است! و پساپیشی آنها را!

گاهی یکجا و در دو چهره! و گاهی به تناوب و در یک چهره!

بیشتر خوبی ها نثار تقدیر است و بدی ها سهم تو!

چگونه در یک زمان و مکان هم خوبی و هم بد، به چشم سواران و پیاده های این گاری؟! و چگونه است که باز هم سکوت می کنی نسبت به جبر پنهان میان من و تو و تفکر دیگران!

پیرمرد! خسته ام! خسته...!

خسته از تمام نزاع های بی پایان! خسته از تمام همهمه های دروغ و ریا! از تمام شکوفه های گناه! از تمام فقر بی انتهای کم خردی! از بهانه های رنگارنگ! همه و همه تا انتها! و همه آنچه که به پای تو می نویسند! و تو خود بهتر می دانی آنچه را می گویم!

پیرمرد!

آی پیرمرد!

تو که تا انتها می روی!

تو که همیشه تنها میروی!

می دانی؟!

می دانی کجا پیاده می شوم از این گاری؟!

گمگشته - شهریور ۹۰


پ.ن: بهانه این دلنوشته از "یاس وحشی" است!
نوشته شده در تاريخ جمعه 18 شهریور1390 توسط گمگشته |
شب بو برای آمدنت قصه می خرد!

ماهی برای بوسه زدن، از برکه می پرد!

گیسوی بید در پی بادهای رخوت است!

وقتی که شانه های خیالت مشوش است!

بوف سفید و شوم من، هو هو نمی کند!

وقتی که عطر حضور تو اینجا، مبرهن است!

 سنجاقکم نزار، در امید و آرزوست!

تا آسمان ابری و دلگیر، به جستجوست !

این برکه، زندگی و جلا از تو می خرد!

آن سان که نور رخت، آینه من است!

امشب به سر شد و افسوس! ابری نمیدری؟!

از رازها و روزهای سرد باورم؟!

.

..

...

ای ماه من!

امشب به وقت بندگی ام، طلوع کن!

تا عکس ماه بشکنم و جامه بردرم!

گمگشته - شهریور ۹۰

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 شهریور1390 توسط گمگشته |
زمان بچگی دخترها برای بزرگی و بزرگ شدن! معلم و مادرِ، خاله خاله بازی ها! و منشی دکترها می شدند!

پسرها هم برای بزرگی و بزرگ شدن! پلیسِ دزد و پلیس! و دکترِ مطبها! و گاهی پدرِ خانه دخترها! می شدند!

برای باهم بودن هم! چشم می گذاشتند تا گرگ شوند! و قایم می شدند تا بره باشند! بره ای سریع و آماده سُک سُک گفتن!

.

.

.

بزرگ که شدند! شاید خاله بازی، دخترها را معلم نکرد! و دکتر بازی، پسرها را دکتر!

اما همه یاد گرفتند در زندگی واقعی، کسی که چشم می گذارد، بره است! و کسی که قایم می شود گرگ!

گمگشته - شهریور ۹۰

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 شهریور1390 توسط گمگشته |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.